تبليغاتX
Pennyroyal Tea

Pennyroyal Tea

نوشته های کم اهمیت، از یک انسان کوچک

بعضی ها این پست رو با این شروع میکنن که چقدر دوستاشون رو دوست دارن،

بعضی های دیگه بهونه میارن که کار دارم، نمی رسم؛

بعضی ها اول تهدید میکنن بعد میگن چون نظر نداشتم بستمش،

بعضی ها هدفدار باز میکنن، وقتی به هدفشون میرسن میبندنش ( خدا، همه جوونا رو خوشبخت کنه ).


تصمیم بسته شدن اینجا یک شب پنجشنبه به ذهنم رسید که خودش پشت بندٍ یک تصمیم بزرگ دیگه بود. تصمیمش به ذهنم رسید چون احساس میکردم که دیگه سامان داره عوض میشه و بهتره این وبلاگ رو ببنده و در آینده، ( شاید دور شاید نزدیک ) یک جای دیگه ای وبلاگی بزنه.

اما از اونجایی که طبق قانون ارسطو وبلاگ از بین نمیره، مگر اینکه از صورتی به صورت دیگه تبدیل بشه؛ الان در حال مدیریت دو وبسایتم که شاید آرزوشون خیلی وقت بود که با من بود:

تو اولی در مورد اقتصاد می نویسم و بازار بورس ایران.

اسمش هست "کافه اقتصاد" که چون دلم نمی خواد یه بنده خدایی که از دو سال پیش یه همچین اسمی رو روی بلاگش گذاشته رو اذیت کنم و یه روز بیدار شه ببینه بلاگش رنک دوم رو به خودش گرفته احتمالاً اسمش رو عوض کنم. لینک سایتم هست:

www.cafeconomy.com

سایت دومی گزیده سخنان انسانهای بزرگه که فکر میکنم شاید بعد از خوندنشون تو روند زندگیمون تاثیر گذار باشه. این سایت که اسمش "نقل قول"-ه امکان عضو گیری به صورت آزاد رو داره و بعد از عضویت هر کسی می تونه توش مطلب بنویسه.

www.samanamp.com

در انتها می خوام بگم اینجا دوستانی رو دیدم که اگرچه شاید ندونن و نظرات کمی تو وبلاگشون میذاشتم، اما به نوشته هاشون علاقه زیادی داشتم و  میدنستم به عنوان یه دوست مجازی میشه پذیرفتشون و دوست داشتم بعضی هاشون رو از نزدیک ببینم.

متشکرم از بودن های همه شما.

saman.cronus@yahoo.com

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 11 AM توسط سامان|

میدونی،

نمیشه زندگی رو بخاطر تخمی که خودمون توش کاشتیم سرزنش کرد،

نه زندگی، نه اطرافیان و نه هیچ کس دیگه ای رو...

شاید بهتره بعد از سالها منفعل بودن، بشینیم و آیندمون رو امروز بسازیم.

شاید امروز روی برگه کاغذ باشه، پر از خط خوردگی،

فردا روی دیوار اتاقمون باشه،

اما اگه هر روز تو ذهنمون باشه بهش میرسیم.

شاید دیرتر از بقیه،

اما،

بهش می رسیم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10 AM توسط سامان|


یکی نیس بگه این سالاد اولویه حداقل دو نسل تو خانواده شما بوده، یعنی حداقل 50 سال؛ دیگه به آخر پیشرفت رسیده، هرکی بوده نوآوریشو کرده؛ چیه هی می خوای نو آوری کنی؟ تازه سبزیجات خشک توش میریزی...همین میشه دیگه.
به جای الویه، طعم شیوید پلو میده.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0 AM توسط سامان|

پدر به اصرار می گوید زن بگیر...

می گویم : من خیلی توانایی ها رو هنوز ندارم...

می گوید : برایت خانه و ماشین میگیرم.

پدرم فکر میکند توانایی های لازم همان خانه و ماشین اند و اندکی حقوق.

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11 AM توسط سامان|

عادت نداشت زیاد بخندد؛ حداقل با عیال و بچه ها. همیشه می شد یک چوب در دستش تصور کرد، اگرچه کمتر دستش می گرفت. در خانه دست به سیاه و سفید نمیزد، فقط به قول خودش کار مردانه میکرد. دورادور شنیده بودم در تخت خواب هم اینگونه بود؛ فقط همان یک کار را بلد بود.

این یکی اما کمی لطیف تر بود، نه اینکه من را یاد بالشت پر قو بیندازد؛ اما باز بهتر از متکای پشم و خاک پر شده قبلی بود. چشم و گوشش بازتر شده بود. بچه هایش را هم دوست داشت؛ با بچه هایش میخندید. اما باز بالای سفره می نشست. کار با ماشن لباسشویی که هیچ، غذا پختنش هم از همان قبلی مانده بود - شاید حتی بی عرضه تر. سادگی اش بسیار بود و توجهش کمتر.

این آخری که دیگر هیچ؛ حتی اگر خودش هم میخواست دو نسل قبلی اش به اندازه ای تاثیر گذار بودند که بعید نبود چند تایی ژن ( و در نتیجه توانایی ) این وسط مفقود شده باشند. این یکی چشم و گوشش خیلی بازتر بود و به طرز قابل توجهی از سادگی اش کاسته شده بود. اما، توانایی هایش که جز همان شکار کردن هیچ ته ژنی در خصوصیاتش یافت نمی شد. این شد که اگرچه دوست نداشت، اما آرام آرام احساس گم شدن زیر دست و پا هر روز بیشتر سراغش می آمد. هر روز بیشتر تلاش میکرد، او تفاوت ها را احساس میکرد، ناکارآمدی ها را و قله ها را هم. جنگ او با هیچ شیء یا انسان بیرونی نبود. جنگ او با خودش بود او باید هر روز خراب می کرد و می ساخت.

هر سه مرد را میشود دید، همین کنارها؛ در پستوی روابطمان. مرد اول و دوم وجود آخری را قبول ندارند و مرد آخر نه حس ستودن را بر می انگیزد و رقت را، در یک برزخ نادیدنی زندانی شده.

مرد اول که هیچ، مرد دوم هم که دیگر انتظار داشتن از او کار بیهوده ایست؛ این مرد آخر است که باید تمام تاوان های نسل قبل خود را بدهد و حلقه گمشده این تکامل داروینی باشد. مرد آخر میداند باید پرچم دار این تغییر باشد، وگرنه نسلش (و حتی شاید خودش) مثال زنده "انتخاب طبیعی" می شود.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1 PM توسط سامان|

حوصله نوشتن ندارم، ...
میام یه صفحه باز میکنم و کلی تایپ میکنم و بعدش می بندمش.
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9 PM توسط سامان|

انسان، آزاد آفریده شد...

نه برابر؛

از آزادیت برای برابر شدن استفاده کن.

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 0 AM توسط سامان|

جالبه برام وقتی به آدمهایی که تو زندگی اومدن و رفتن فکر می کنم، آدمهایی که هر کدوم تو زندگیم یه اثری گذاشتن که اگه نگم تا الان، حداقل زمان بودنشون، تاثیر بزرگی بوده. آدمهایی که میان و وابستت (شاید دلبسته) میکنن به خودشون و بعد آروم از زندگیت می رن...نه اینکه خودشون بخوان یا تو بخوای. انگار یه چیزه که باید اتفاق بیفته... مثل قرار داد نانوشته میخ و تابلو که در یک زمان معین هردو تصمیم میگیرن دیگه رها کنن یا گاهی یه دستی هست که اینا رو از هم جدا میکنه...

این جدا شدن ها و جدا کردن ها داستان عجیبی شده برای این قسمت از زندگیم. که هم آدمها جدا میشن و هم اونا رو جدا میکنن. سفرهای تحصیلی و ازدواج ها و بعضی روابط دوست پسر-دختری دونه دونه آدمها رو دارن پراکنده می کنن. که گاهی باعث میشه خیلی احساس تنهایی کنم. اما خاطره های زیبا و شیرین شون همیشه هست و میشه با به خاطر آوردنش یه لبخند زد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 3 PM توسط سامان|

میرم بشینم تاکسی، به هزار تا چیز فکر میکنم که باید امروز انجامشون بدم. چشم باز میکنم می بینم یه طرفم یه معتاد نشسته، یه طرفم یه مست!! مسته داره برای خودش می خونه و معتاده رو میکنه به من و با لحجه خاص گرفته خودش میگه: "داداش امروز گرمه یا من زیادی گرممه؟ "

یه نگاه بهش می ندازم، میخوام بگم داداش زیادی کشیدی، اور دوز کرده... حرفم و می خورم و فکر کنم حرفم رو اشتباهی از نگاهم میخونه. رو به راننده میکنه میگه :" داداش کولرتو روشن کن...اینجا همه گرمشونه". :نیشخند

پ.ن: بر خلاف همیشه دلم یه کافه می خواهد؛ به سبک خودم لم بدهم به صندلی، پایم را دراز کنم. با یه همنشین دوست داشتنی و نرم حرف بزنم. و به هیچ چیز فکر نکنم.

پ.ن 2: به دنبال یک میت کافه گرد می باشیم.

پ.ن 3: نمودار معادله زندگی چقدر با یک اتفاق کوچک مسیر عوض میکند؛ گاهی اوقات فکر میکنم خدای زمانه نشسته و برای ما تاس می اندازد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 3 PM توسط سامان|




دیر بازی است،
دلم هوای تازه می خواهد،
دیر بازی است،
دلم میخواهد، آنچه را می خواهد،
بگذار بشکنم،
این قفس را،
بگذار پاره کنم،
این طناب را،
دلم آزادی می خواهد.
می فهمی؟
دست در جیب خودم، می خواهم،
نا بسته به تو بودن می خواهم،
می خواهم،
تلخ و شیرین را خودم بچشم،
نه از زبان تو ...
این پول نیست که مرا به تو گره می زند،
ضعف من است ...
اندیشه من است ...
قفس های من است که به نام توست.
دستی دیگر باید...
توانی دیگر باید ...
حرکتی دیگر باید...
قماری دیگر باید...
که یا آزاد گردم و یا قفس بر سرم بشکند.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 8 PM توسط سامان|


آخرين مطالب
» آخرین نوشت!
» فقط یه تغییر زاویه دید!
» نجوا
»
» یک نوشته پر و پیمان در مورد مرد بودن
»
» la liberté
» یکی از این روزهای زندگی. . .
» امروزمره
» قمار
Design By : Pars Skin