تبليغاتX
Pennyroyal Tea

Pennyroyal Tea

فعلاً بدون شرح

مقداری آبمیوه،

    و من مال تو خواهم بود.

مقداری پول،

    و من مال تو خواهم بود.

مقداری محبت،

   و من مال تو خواهم بود.

من خودم را میفروشم به تو، فقط بهانه ای برای با تو بودن بِده.

------------------------------------

پ ن 1:یکی از دوستان از یکی از حرفام خوشش اومده بود:" در شهر نمی توان عاشق شد."

فکر میکنم باید یه مقدار عوضش کنم."در شهر نمی توان من بود."

پ ن 2:گاهی فکر میکنم از رشته های فلسفه و هنر خوشم میاد و باید اونها رو ادامه میدادم؛ اما میدونم این کودک من فقط برای اینکه گریزی بزنه به اونها پناه میبره؛هرگز دوست نداشت یه فیلسوف بشه.

پ ن 3:

Now some men like the fishing

and some men like fowling

and some men like to hear

to hear - The cannonballs are roaring

Me - I like sleeping

Specially in my Molly's chamber

but here I am in prison,

Here I am with a ball and chain, YEEEEEEEAH

--درباره عکس

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:28 AM  توسط سامان  | 


کتاب را به کناری می اندازم

چشمهایم را میبندم

بر مبل فرو میروم

آرام، آرام وارد میشوم

دهانم را باز میکنم

دستانم را به هم میپیچم

زمان را یک لحظه نگه میدارم

. . .

چشم میگشایم

نگاهم به صفحه وسط دفترچه خاطرات می افتد

"من سامانم،

الان تو خونه، روی مبل. . ."

------------------

retreived

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:43 PM  توسط سامان  | 

همینطور به مانیتور نگاه میکنم. نمیدونم کی داره تو گوشم میخونه. انگار نیستم. شاید هستم.

بدنم بوی سیگار میده. کافه حالم رو بهم زد.

دوستانی که دورو برمن. امروز یکی دیگه پیدا کردم. مثل همیشه بزرگتر از خودم. این یکی 30 ساله. صحبت کرد در مورد اینکه با دوست دخترش تو پارک شریعتی رو گِل باهاش خوابیده. خندیدیم و کل این شابلونهای شخصیتی به سادگیِ ما خندیدن.

من هرگز نخواهم فهمید در زندگی چه پیچیدگی هست که با سادگی حل نمیشه. دختر قبلیم بهم میگفت تو خیلی ساده ای. من میگم برام مهم نیست. تو به چی رسیدی که من نرسیدم؟

بوی سیگار، بوی اونا رو گرفتم. بوی کیک و اسپرسو. بوی جنون.

رانندگی شب، دوستان رو رسوندم با کسی تنها موندم. صحبت کردیم و فهمیدم که درونی ترین چیزها مشترک ترین چیزها بین ماهان.

به مانیتور نگاه میکنم. تایپ میکنم. حالم خوب نیست. آرزو میکنم امشب تموم نشه. . .

-------------------------------

پی نوشت 1: احتمالاً عکس این مطلب دوست بعدی من خواهد بود.

پی نوشت 2: اینم سوالیه که من چرا نمیتونم با هم سن هام بجوشم.

پی نوشت 3: نیازهای ابتدایی بشر گرسنگی، تشنگی، همخوابگی و اکتشافه. لطفاً هیچکدوم انکار نشه.

پی نوشت 4: شنبه: دیشب نخوابیدم.

پی نوشت 5: عید قربان و سکوت همیشگی من.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:34 AM  توسط سامان  | 

یک روز

همینطور گوشه خونه کز کرده و باز گرداب خاطرات و چکش سنگین والد اونو تو خودش برده بود.

زنگ زد به یکی. اون یکی هم زنگ زد به یکی. اینطوری همه ساعت 6 تو یه کافه بودن.

اونها رو نمیشناخت. . .

دوستش معرفیش کرد. از جریان سیال افکار کامو و نیچه تو ذهن اون گفت.

بعد اونها. . .

نشستن و چند تا پاکت سیگار گذاشتن رو میز و شروع کردن صحبت کردن. از نیچه، کامو، مارکز و . . ..هر اسم دهن پرکنی که گفتنش قشنگ بود رو گفتن و همه رو تحلیل کردن.

تا چشم باز کرد دید که نیچه تو قبرستونش لای درخته، کامو رو فرستادن پی موشها و مارکز همچنان تو اثبات گرد بودن زمینه و متهم به نخوابیدن.

یه اشاره به دوستش کرد که برن.

یکیشون گفت: ای بزرگ مرد خوابیده بر پشت و رو(مثلاً خواست بگه کامو هم خونده) ما از تفکرات ناب شما چیزی نگرفتیم.

اون گفت: خیره شدن به موی تابیده یک دختر برام جالب تر از روسپیگری ادبیه.

اونها رو نمیشناخت . . . اما میدونست یه مشت دختر و پسرن که میان دود میکنن، حرفهای صد تا یه غاز میزنن و فخر میفروشن.

و هنوز از فکر اینکه این مشت پسرا تو تنهاییشون با اون مشت دخترا چه کارا که نمیکنن خندش میگیره. احتمالاً دختره زیر پتو میگه به قول فاکنر . . .

----------------------------------

بی ربط نوشت:امروز کلی رو بلاگ کار کردم. درسته اون چیز که میخواستم از توش در نیومد ولی خوب . . .تو ساید بار یه Yahoo Status گذاشتم که اگه کسی خواست موقع آنلاین بودن، بحرفیم. و یه قسمت اضافه کردم پایین همون ساید بار به اسم "کوتاه نوشته ها" که میخوام افکار و اخباری رو که به نظرم جالب میاد رو اونجا بذارم. امیدوارم بتونم بهترش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:10 PM  توسط سامان  | 

nobody is PERFECT;

the only reaSon,

that i forgive MySelf.

-------------------------------

پی نوشت: امروز یه سری به بقیه وبلاگا زدم؛ کلی خوشحال شدم قانون بقای نسل برتر زیاد صادق نیست.

پی نوشت 2: اینطور که به نظر میاد دوستان هم اونقدر کلاسشون بالا میره که بعد یه مدت دیگه ما رو هم تحویل نمیگیرن. تصمیم گرفتم یه برنامه بنویسم اتوماتیک بیاد تو بلاگم و کامنت بزاره.

پی نوشت 3: خوب سامان یه سری آدم تو یه چیز استعداد دارن یه سری ندارن. حالا تو از بدو ورودت به دانشگاه هی بیا زور بزن، بنویس. دلیل نمیشه. . . وبلاگ رو جمع کن برو پی دلالی.

پی نوشت 4: کامنت یکی رو نمیبینم. دلم براش تنگ شده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 9:2 PM  توسط سامان  | 

مردن هم یه جور زندگی کردنه.

و گاهی اوقات کشتن هم. . .

ولی میدونم، روزمرگی هرگز زندگی کردن نبوده. . .

یه جور مردن بوده. . .

-----------------------------------

پی نوشت1:. . . (این قسمت متاسفانه سانسور شده-چیزی بود در مورد پدرم و من)

اینجاست که فکر میکنم خِفَّت هم نوعی مردنه.

پی نوشت2: از پدر ایراد نمیگیرم، از خودم میپرسم من چطور اینقدر متفاوت شدم که دیگه به دورو بریام نمیچسبم؟

پی نوشت3: دو روز پیش که بعد از 3 هفته ریشامو میزدم. وقتی تموم شد و خودم رو تو آینه نگاه کردم. احساس کردم یه مقدار زیادی صورتم مردونه شده، اول خوشحال شدم ولی بعد بار مسئولیت رو دیدم که هر روز بیشتر روی دوشم گذاشته میشه. باری که توشۀ یه راه طولانیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:20 PM  توسط سامان  | 

امروز سنت شکنی میکنم.

مستقیم حرف میزنم.

اول از همه از این زندگی که آدم صبح میره شب میاد خوشم نمیاد. چون اونقدری فان نداره که بشه تحملش کرد. به زور آرزوهاست که سر پام و با انرژی کار میکنم.

از واقعیت بیشتر خوشم میاد ولی نمیدونم چرا گیر دادم به این آرزو.

دوست داشتم زمان اینور و اونور رفتنم کمتر بشه(حالا کمتر بشه چه کار مثبتی میخوام بکنم مثلاً)، امروز برای چندمین بار انگشتی یه روزنامه رو تونستم کامل بخونم.(تو مترو)

تا یه مقدار رشته امور رو آزاد میکنم کامل سر نخا از دستم در میره. فکر کنم بهتره نخ رو ببندم دور خودم.

فکر میکنم دارم کامل وارد روزمرگی میشم چون پستم یه ذره احساس خوب و فضایی نداره.

این اواخر حس تخریبم رفته بالا. . . به قول فایت کلاب "تخریب شاید تنها راه گریز ما باشد"

آره تخریب خوبه، به راحتی میتونم هر چه ساختم رو شوت کنم بره ولی خوب یه چیزایی برای زندگی نیازه.

فردا میان ترم دارم؛ الان شروع کردم. تا ببینم چی میشه.

دریغ از یه احساس . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 7:5 PM  توسط سامان  |