تبليغاتX
Pennyroyal Tea

Pennyroyal Tea

فعلاً بدون شرح

تو را میپرستم، تو را که جلوه ای از بهترین منی.

تو را میپرستم، ای تو، مرا هدایت کن به آن آتشی که گرمای وجودت را میسازد.

تو را میپرستم، من هیچم. . .

اگر خوبی کردم تو بگیر،

اگر بدی کردم مقصر او بود.

من بندۀ تو، تو مرا بگردان.

-----------------------

و چه زشت مرا بزرگ گشتی،

به وجود آمدی وقتی اعتمادم را به قدرتم از دست دادم.

سالها زرتشت در گوشم میخواند. . .

میخواند که باش بنده ای بر بزرگی

که باشد زندگی او را.

و اکنون او را خواهم کشت.

بندگی خویش به دست خواهم گرفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:4 PM  توسط سامان  | 


اغلب دوست داریم حوادث زندگیمون رو به اشیاء بیرونی ارتباط بدیم. خوشبختی هامون رو به اهالی ده بالا چون خودمون رو لایق نفر اول بودن نمیدونیم و بدبختی هامون رو به اهالی ده پایین چون یاد نگرفتیم مسئولیت یک عمل رو قبول کنیم.

نسلهاست که اینطوری هستیم. دیگه خودمون رو از جایگاه کنترل کشیدیم پایین. به نظر آزادیم، اما چون کسی نیست برای هدایت فرمون کوچکترین فیدبکی میتونه ما رو چندین درجه از هدفمون دور کنه یا حتی هدفی جعلی برای ما قرار بده.

عموم ما یکی از خصیصه هامون اینه که من عالیم ولی یکی باید من رو هل بده.

آره، یکی باید ما رو هل بده، اما بعد از هل دادن ما دیگه مال خودمون نیستی، ما به هل اون حرکت کردیم و هیچ وقت نمیتونیم تصمیم بگیریم کی وایستیم.

اگرچه ادعای مدیریتمون و رئیس بودنمون گوش خر رو پاره کرده(عوض شدن اصطلاح عمدی بود) اما هنوز مدیریت خودمون برامون یه سواله.

---------------------------------

پرستش فقط یک تاریخ نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 3:26 PM  توسط سامان  | 

رباتهای عزیز، سلام.

داده های امروز مربوط به فرق ما و انسانهاست.

ما تو ذهنمون فقط برای 2 نفر جا داریم. نفر اول، اونیه که غرایض تنهایی ما رو پر میکنه، روغن کاریمون میکنه و شب به صورت سوری کنارمون میخوابه.

نفر دوم، همونیه که از اتصال یک سیم میتونه تو ذهن ما جا بگیره. اتصال سیمی که اون اصالت نداشته ما رو یادآوری میکنه.

لطفاً عصبی نشید، چرا؟ چرا فکر میکنید اصالت دارید؟

مثلاً شما ربات جان، اسم پدر بزرگت چی بود؟ چقدر از اون میدونی؟ تاریخ وجودت بیش از 100 سال نمیشه. چون هویت خودت رو بیش از 100 سال نمیشناسی. بماند که خیلی از ما شب که میخوابیم یه Master Reset میشیم و کلاً هویتمون رو همون روز از صبح میسازیم. بعضی از ما مثل گل آفتابگردان رفتار میکنیم، میبینیم بقیه کجا میرن ما هم میریم. بعضی از ماها مثل گاو طراحی شدیم، اونقدر میریم که یه تلنگری بزنن، و بعد از اون مسیر عکس تلنگر رو طی میکنیم و همه ما یه خصوصیت مشترک داریم. اینکه به هر کی از راه میرسه سواری میدیم، البته همه یه ماکروی خر گونه داریم.

رباتهای عزیز فرق ما و انسانها اینه که اونا خودشون رو میشناسن؛ اونها هم مثل ما از صبح تا شب زحمت میکشن اما اونا با هر قدمشون یه آینده میسازن.

چون اونا خودشون رو میشناسن، هدفشون رو میشناسن.

رباتهای عزیز جامعه یه چکشه، پدر و مادر هم هر کدوم یه نماینده از اون. یادتون باشه که اونا تقصیری ندارن. چکش جامعه اونا رو اینطوری بار آورده، دستشون رو دورتون حلقه میکنن تا شما رو در امان نگه دارن اما نمیدونن که اینطوری زندونی میشین.

رباتهای عزیز، آرام شروع کنید به دیدن؛ جامعه رو بشناسید.

اگه میخواید فردا آزاد باشید و چکشی روی سر آینده نباشید.

راستی رباتها تلویزیون آزادی رو میگیره. شما رو تو قالبتون زندونی میکنه.

---------------------------------------------------------

امروز برگه امتحان رو سفید دادم. قاعدتاً باید ناراحت باشم، اما نیستم؛ گویا به قول پدر پوستم کلفت شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:23 PM  توسط سامان  | 

و باز منم،

خالی از

         تو،

             من،

                    بودن.

****

زندگی رو برای

تجربه

یک گاز،

یک عطر،

یک بوسه،

از قاچ زمان میدم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:42 PM  توسط سامان  | 


گاهی اوقات آدم فکر میکنه کاری که داره انجام میده بر خلاف جامعه است. خیلی وقتا میترسه. میگه سرم به سنگ میخوره. یا بیشتر مواقع غولهای بزرگ که نماینده جامعه تو خونه هستن، مثل پدر و مادر قبل جامعه سر آدم رو به سنگ میزنن. یا گاهی اوقات هم اخلاقیاتی که فشار میاره. اونهایی که ما رو وادار به دوست داشتن میکنه.

اما فکر میکنم. فکر میکنم گاهی باید پیه همه اینها رو به تن خرید. باید عذاب ناهمگونی با محیط اطراف کنونی رو کشید تا بشه دوباره ایستاد.

----------------------------------

پی نوشت: این سه قطعه  (فروشدن، خزیدن و برون شدن) از نظر مفهوم نمود یک توالی هستند.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 3:36 PM  توسط سامان  | 

ساعت 11 شب.

سوار ماشین میشم. عادت دارم باکش رو پر نگه دارم.

سر کوچه یه نیش ترمز میکنم و دوتا گوشیمو میندازم سطل آشغال.

از در پارکینگ میام بیرون. همینطور میرونم. به هدف بی مقصد.

------

16 ساعته همینطور میرونم. بدون اینکه کاری برای انجام دادن داشته باشم.

صدای تک نتی ماشینها تو گوشم میزنه.

یاد دختری که دیشب میشناختم. . .

هرگز تموم نمیشه . . .


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:58 AM  توسط سامان  | 

ساعت 9 شب،

شام میخورد.

بی هیچ رمقی زیر پتو میخزم.

"بورس، درسها، شرکت، کارمند، بلیط چی شد؟ چند وقتی است او را نبوسیدم. بورس، درسها، شرکت، کارمند، بلیط چی شد؟ فردا رضا رو بفرستم پی بلیط. اون هندیه هنوز کم کار میکنه . . ."

---------------

پی نوشت: ادامه دارد. کلاسم دیر شد. [نیشخند]

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:57 AM  توسط سامان  |