
مقداری آبمیوه،
و من مال تو خواهم بود.
مقداری پول،
و من مال تو خواهم بود.
مقداری محبت،
و من مال تو خواهم بود.
من خودم را میفروشم به تو، فقط بهانه ای برای با تو بودن بِده.
------------------------------------
پ ن 1:یکی از دوستان از یکی از حرفام خوشش اومده بود:" در شهر نمی توان عاشق شد."
فکر میکنم باید یه مقدار عوضش کنم."در شهر نمی توان من بود."
پ ن 2:گاهی فکر میکنم از رشته های فلسفه و هنر خوشم میاد و باید اونها رو ادامه میدادم؛ اما میدونم این کودک من فقط برای اینکه گریزی بزنه به اونها پناه میبره؛هرگز دوست نداشت یه فیلسوف بشه.
پ ن 3:
Now some men like the fishing
and some men like fowling
and some men like to hear
to hear - The cannonballs are roaring
Me - I like sleeping
Specially in my Molly's chamber
but here I am in prison,
Here I am with a ball and chain, YEEEEEEEAH





